تبليغاتX
غم شیرین

غم شیرین

عشق

 

شيوانا با دوتن از شاگردانش همراه کارواني به شهري دور مي رفتند. با توجه به مسافت طولاني راه و دوري مقصد ، طبيعي بود که بسياري از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر مي کردند و وقتي به استراحتگاهي مي رسيدند بعضي از مردان پي خوشگذراني مي رفتند. همسفران نزديک شيوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شيوانا بودند. يکي از مردان هميشه براي عيش و خوشگذراني از بقيه جدا مي شد. اما آن ديگري همراه شيوانا و شاگردانش و بسياري ديگر از کاروانيان از گروه جدا نمي شد. يک روز در حين پياده روي يکي , از شاگردان شيوانا از او سوالي در مورد معناي واقعي عشق پرسيد. همسفر خوشگذران اين سوال را شنيد و خود را علاقه مند نشان داد و گفت:” عشق يعني برخورد من با زندگي! تجربه هاي شيرين زندگي را برخودم حرام نمي کنم. همسرم که در دهکده از کارهاي من خبر ندارد. تازه اگر هم توسط شما يا بقيه خبردار شد با خريد هديه اي او را راضي به چشم پوشي مي کنم. به هر صورت وقتي که به دهکده برگردم او چاره اي جز بخشيدن من ندارد. بنابراين من از هيچ تجربه لذت بخشي خودم را محروم نکردم و هم با خريد هداياي فراوان عشق همسرم را حفظ کردم. اين مي شود معناي واقعي عشق!”
شيوانا رو به شاگرد کرد و گفت:” اين دوست ما از يک لحاظ حق دارد. عشق يعني انجام کارهايي که محبوب را خوشحال مي کند. اما اين همه عشق نيست. بلکه چيزي مهم تر از آن هست که اين رفيق دوم ما که در طول سفر به همسر خود وفادار است و حتي در غيبت او خيانت هم نمي کند، دارد به آن عمل مي کند. بيائيد از او بپرسيم چرا همچون همکارش پي عياشي و عشرت نمي رود؟”
مرد دوم که سربه زير و پابند اخلاقيات بود تبسمي کرد و گفت:” به نظر من عشق فقط اين نيست که کارهايي که محبوب را خوشايند است انجام دهيم. بلکه معناي آن اين است که از کارهايي که موجب ناراحتي و آزردگي خاطر محبوب مي شود دوري جوئيم. من چون مي دانم که انجام حرکتي زشت از سوي من ، حتي اگر همسرم هم خبردار نشود، مي تواند روزي روزگاري موجب آزردگي خاطر او شود و چه بسا اين روزي روزگار در آن دنيا و پس از مرگ باشد، بازهم دلم نمي آيد خاطر او را مکدر سازم و به همين خاطر به عنوان نگهبان امانت او به شدت اصول اخلاقي را در مورد خودم اجرا مي کنم و نسبت به آن سخت گير هستم. “
شيوانا سرش را به علامت تائيد تکان داد و گفت:” دقيقا اين معناي عشق است. مهم نيست که براي ربودن دل محبوب چقدر از خودت مايه مي گذاري و چقدر زحمت مي کشي و چه کارهاي متنوعي را انجام مي دهي تا خود را براي او دلپذير سازي و سمت نگاهش را به سوي خود بگرداني. بلکه عشق يعني مواظب رفتار و حرکات خود باشي و عملي مرتکب نشوي که محبوب ناراحت شود. اين معناي واقعي دوست داشتن است.”

+ نوشته شده در  89/07/28ساعت 16:26  توسط غم شیرین   | 

 

چون خدا آدم و حوا را آفرید آن دو را به بهشت فرستاد. آدم و حوا کمی در بهشت چرخیدند و همی از پی یافتن گندم و سیب برآمدند که پیرمردی سپید موی و سپید ریش و چروکیده بر آنان پدیدار گشت که در زیر سایه‌ای چرت میزد.آدم هراسان نزد پروردگار دوید و گفت: مگر نه اینکه من نخستین انسانی هستم که آفریدی؟پس این موجود کهنسال کیست؟ خداوند ...لبخندی زد و گفت: آه اون جنتی ست من هم که آمدم او اینجا بود، از این رو نام اینجا را جنت نهادم

 پ.ن:قانون پایستاری جنتی : جنتی نه به دنیا میاد و نه از بین میره فقط از نماز جمعه ای به نماز جمعه ی دیگه منتقل می شه
+ نوشته شده در  89/07/09ساعت 11:21  توسط غم شیرین   | 

 

رانندگان محترم وانت نیسان های آبی !!! همیشه ازشون می ترسم .. وقتی ی خانوم پشت فرمون می بینن تمام حرکات ژانگولری که تو دلشون مونده یهو رو می شه و می خوان از نیم متر فاصله بین تو و جدول رد بشن

امشب یکی از این افراد محترم با من تصادف کرد. داشت دور می زد من هم مستقیم می رفتم مخصوصا !!! ( وقتیمی گم مخصوصا یعنی دقیقا مخصوصا .. چون با بغل دستیش یهو خندیدن و یورش آوردن سمت من ) خلاصه مخصوصا زد به من

تصور کنین ی خیابون تقریبا خلوت ساعت ۹:۳۰ شب اون هم از نوع شب ماه رمضون...

خلاصه پیاده شدیم بهش می گم چرا میزنی می گه ماشین خلاص بود نتونستم کنترل کنم حالا اومده می بینه ماشبن رفته تو .. میگه اینو که من نزدم !!!!!!!!!!

بماند که چقدر بحث کردیم بهش گفتم برادر من تو خدا وکیلی خدا وکیلی متوجه نشدی ماشینت به ی چیزی برخورد کرد و صدا داد ؟؟ می گه چرا حس کردم اما این تو رفتگی توی ماشینتون از قبل بوده

بعدشم برگشت گفت خانوم بساطت رو جمع کن ما خودمون این کاره ایم هفت خطیم.......

خون جلو چشمام رو گرفت.. گفتم من چیکاره ام که تو ۷ خطه منی ؟ هان ؟؟؟؟؟؟؟

ی آقایی اومد وساطت کرد منم سوار شدم اومدم و بهش گفتم باشه این تو رفتگیه ماشین من با ۲۰-۳۰ تومن بیرون میاد دروغ و تهمت تو با چقدر حل می شه ؟

تا خونه ی چیز سنگین جلو گلومو گرفته بود ..... اینهمه سرتون رو درد اوردم که بگم چجوری باید زندگی کرد ؟

من که در تمام زندگیم جرم سنگینم این بوده که مارمولک می گیرم تو دستم می کوبم تو سرش.. جرمم اینه که وقتی یکی بهم زور می گه چشمامو می بندم و توی خیالم کتکش می زنم... جرمم اینه که پای انتخابای غلطم وایمیسم و تا تهش تحمل می کنم....  یعنی تاوانش اینه ؟؟؟؟؟

چیکار کردم که اون مرد توی چشمم خوند که من شارلاتانم یا حالا دارم شامورتی بازی در میارم که ازش پول بگیرم که برگشته به من می گه ما خودمون ۷ خطیم !!!

چرا ........به دیوونگی  متهم می شم؟  چیکار باید می کردم که نکردم ؟ کدوم کار اشتباهی رو توی زندگیم انجام دادم که نباید می کردم؟

چند ساله دارم اشتباه می رم ؟ انتخابم چقدر درست بوده ؟ چی من رو به اینجا رسونده که برای چپیدن توی تنهاییم تا ساعت ۹ شب میمونم اداره و بیگاری می کنم ؟ چرا هیچی خوشحالم نمی کنه چرا هر شب باید قرص بخورم تا چشمام بست بشن ؟

ی جورایی به ی جای ترسناک رسیدم .. ی جایی اون ته مهای خط .. جلو چشمام ی پرده کشیده شده تار می بینم.. برای کتاب خوندن باید چشمام رو نیمه بسته کنم تا کلمات واضح بشن

از خودم می ترسم... از تو .. از سرنوشتی که برام گذاشتی می ترسم

خدایا کمکم کن ....... جر تو پناهی نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  89/06/16ساعت 0:30  توسط غم شیرین   | 

واست میمیرم

 

سد این نگاه و بشکن
فاصله سزای ما نیست
تو بمون واسه همیشه
این جدایی حق ما نیست
بودن تو آرزومه
حتی واسه ی یه لحظه
می میرم بی تو
خوندن من یه بهانه ست
یه سرود عاشقانه ست
من برات ترانه می گم تا بدونی که باهاتم
تو خودت دلیل بودنم
بی تو شب سحر نمی شه
می میرم بی تو
من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست می میرم
جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه

+ نوشته شده در  89/06/01ساعت 23:22  توسط غم شیرین   | 

خوش رقصی

آورده اند كه .....

زن و شوهری نیمه‌شب در محله‌ای راه می‌رفتند. ‌لات‌ها جلویشان را گرفتند و گفتند یا هر دویتان را می‌کشیم یا زن باید برایمان برقصد. زن رقصید. لات‌ها رهایشان کردند. زن دید که مرد از او رویگردان است. گفت خودت دیدی که شرطشان این بود وگرنه هیچ بعید نبود مست و لایعقل هردویمان را بکشند. شرط عقل رقصیدن بود. مرد گفت بله. ولی خوش‌رقصی نبود. آنها نمی‌دانستند تو اینهمه هنر داری و با یک تکان سر و دست و کمر کار تمام بود؛ لزومی به یک ساعت سینه لزراندن و باسن چرخاندن و عشوه‌ریزی نبود. تو خوش‌رقصی کردی!

 

حکایت ما با بعضی هنرپيشگان گویا از همین دست است البته با این تفاوت که اگر نرقصند هم چندان آسیبی نمی‌بینند. یکی که مهران مديري را می‌شناخت می‌گفت برای دیدار پیشین با آقا سخت به او پیله می‌کنند که باید بیایی و هرکار که می‌کند دست از سرش برنمی‌دارند. آخر سر مجبور می‌شود چند روزی در جایی پنهان شود تا نرود و نرفت. زنده هم مانده و هرچند که طبعا از این به بعد در کارهایش کارشکنی می‌کنند و حتی شاید نتواند هیچ فیلم و سریالی بسازد، اما از چشم مردم نیفتاد.

مهران و ده‌ها و صدها نفر مثل او مگر از زندگی چه می‌خواهند؟ همین‌ الان هم اگر خانه‌نشینشان کنند باز هم برنده آنهایند که عمری در دل مردم خواهند بود. حالا به آن همه کارش دوکار دیگر هم اضافه می‌کرد به بهای دهن‌کجی به این همه خونی که ریخته شده و به اینهمه چشم و سر و دست و پا و پهلویی که درآمده و شکسته و بسته و دریده شده؛ چه سودی برایش داشت؟ او كه مسعود ده‌نمکی نیست که روی دروغ و بي شرمي هم بتواند موج‌سواری کند.

تازه اینها که بهایی نیست. یکی از دوستان یادآوری کرد که میلان کندرا بارها نوشته است که در چکسلواکی دوران جنگ سرد بسیاری از هنرمندان و نویسندگان به رفتگری و شیشه‌شویی حاضر شدند اما به کرنش مقابل کمونیست‌ها تن ندادند. بالاخره هرچیزی بهایی دارد و آزادگی هم بی‌بها نمی‌شود. همین‌جا هم البته کم نیستند آزاده‌ مردان و زنانی که سربه‌دار می‌دهند اما تن به هرکار نمی‌دهند. محمدنوری‌زاد و جعفرپناهی و هزاران نفر کم نام و نشان‌تر از این دسته‌اند.

 

اما حالا گیریم به هر دلیلی این افراد به کارهایی تن دادند یا اصلا عقیده داشتند. خوش‌رقصی دیگر چه معنایی دارد؟ فلان هنرپيشه درجه دو سینما هر عقیده‌ای که دارد محترم است و هر کاری که کرده به خودش مربوط است، اما چادر چاقچور کردن و به ضیافت رفتن و نطق سی و نه دقيقه‌ای کردنش چه معنایی دارد؟ باباکرم در این سن و سال و با این ریخت و قیافه؟!

يا شهاب حسینی٬ ايشان نه فقط از این محافل پرفیض نمی‌گذرد که در بدترین شرایط بگیر و ببند و خفقان، با همسرش به عنوان زوج نمونه در جشنواره زوج خوشبخت ایرانی از دست مهرداد بذرپاش و احمدی‌نژاد جایزه می‌گیرد!

 

با همه این‌ها من با هر واکنش غیراخلاقی به این حضرات مخالفم. اصلا کار غیراخلاقی اصولا به هبچ بهانه‌ای نباید جاگیر بشود. اما با تحمیل کردن هزینه موافقم.

 

پرونده سازی نه٬ هزینه‌سازی آری.

 

به عنوان یک نمونه من پیشنهاد می‌کنم که تمام کسانی که دل در گرو آزادگی و شرافت به ویژه در عرصه هنر دارند، به تحریم محصولات هنری و غیرهنری این جماعت بپیوندند. کاریست كم هزینه برای مردم و پرهزینه برای مردم فروشان. تهیه‌کننده سینما بیش از هر سیاستی به سیاست گیشه می‌اندیشد و همین که احساس کند منبعد هدیه تهرانی نه فقط تضمین فروش نمی‌کند که باعث کسادی بازارش هم می‌شود، او را حذف می‌کند.

آنوقت خانم تهرانی می‌تواند هر چقدر خواست با آقايون عکس بیندازد!

 

اگر نمی شود فریاد زد٬ می شود بجا سکوت کرد.
می شود با به سینما نرفتن٬ اخراجی ها را محکوم کرد.
می شود به هدیه تهرانی٬
شهاب حسيني٬ شریفی نیا و امثال آنها فهماند که اگر به مردم پشت کنند دیگر دوستشان نداریم.


می شود به تمام کسانی که به مردم دروغ میگویند فهماند که مردم می فهمند

 

پ .ن : این متن توسط ایمیل برای من فرستاده شده.... اگه می خواین پسورد بدم خودتون برین ببینین


+ نوشته شده در  89/05/13ساعت 10:52  توسط غم شیرین   | 

 

استاد منوچهر احترامی داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست. متن زير داستان كوتاهی از اوست

                   
 
 

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.

 

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.

 

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند.

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.

عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان باز گشت مارها شدند.

مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن  به دنيا می آيند،

تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است:

 

اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان

+ نوشته شده در  89/05/04ساعت 20:34  توسط غم شیرین   | 

بی تو

 

دو دریچه دو نگاه دو پنجره

دو رفیق دو همنشین دو هنجره

دو مسافر دو مسیر زندگی

دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم

قصه ی عاشقی رو بلد شدیم

فکر می کردیم آخر قصه اینه

جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

دو غریبه دو تا قلبه در به در

دو تا دلواپس این چشمای تر

دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین

دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود

چشمای پر حسادته زمونه بود

+ نوشته شده در  89/04/26ساعت 19:44  توسط غم شیرین   | 

 

طبق آخرین  تحقیقات بنده :

تنها ۱۰ درصد از زنها اعتماد به نفس دارند.

 اما !!!   ۹۰ درصد از مردها اعتماد به نفس بالایی دارند.

۹۰ درصد از زنان که اعتماد به نفس ندارند همسران آن ۹۰ درصد از مردان با اعتماد به نفس هستند.

۹۹ درصد زنان در ارتباط  و زندگی احساس گناه می کنند.

۱ درصد از مردان احساس گناه می کنند آنان کسانی هستند که همسرشان را بیشتر از مادرشان دوست دارند و البته که از اول نمی خواستنه اند اینطوری شود اما خوب شده است دیگر !!!!!

 

 

+ نوشته شده در  89/04/22ساعت 17:21  توسط غم شیرین   | 

ترررسناک

  این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:

 

 

 

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل،

جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت 

جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی

20    کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، 

نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

 من هم بی معطلی پریدم توش. 

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر 

دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

پشمم ریخت.

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد 

 

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم

یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم

ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم

که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره،

 اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

 

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، 

یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

 

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

 

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم. 

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد

رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم

 

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

 

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو،

 

یکیشون داد زد:

 

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم

سوار شده بود

+ نوشته شده در  89/04/12ساعت 14:16  توسط غم شیرین   | 

جریمه

 

معتقدم هر بلایی دارن سرمون در میارن ی جورایی حقمونه. شما هم خودتون رو بزارین جای اونا... دائم به بقیه بی احترامی کنین و اونا هم مثل بز( دور از جون شما .. خودمو می گم) نگاهتون کنن خوب معلومه که پر رو می شین و همه کار می کنین

وقتی از روز اول پتو چپوندن روی سرمون و ما هم اطاعت کردیم الان به خودشون اجازه میدن که هر فیلمی در بیارن. اولش فکر می کردم ماجرای جریمه برای بد حجابی و این حرفا الکیه اما وقتی با چشمای خودم دیدم دیووونه شدم.

یعنی ما که مانتو می پوشیم و روسری ...لاک میزنیم و آرایش می کنیم آدم بده هستیم؟ اونا که زیر چادر هزار جور کثافت کاری می کنن و چادرشون رو محکم تر می چسبن آدم خوبای بهشتی هستن که ملائک منتظر ورودشون نشستن؟ .. یعنی شما که برین بهشت ما تو جهنم باید با اون یک میلیارد نفری که حجاب ندارن و دارن آزاد زندگی می کنن بشینیم هیزم ای جهنم رو بشماریم؟

اینکارایی که می کنن هم به شعور خانوما بی احترامی می کنن و هم به شعور و فهم آقایون!!! آخه من نمی دونم اگه مثلا من عینکم رو بزارم بالای روسری یا مقنعم آقایون تحریک می شن ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!  یا مثلا اگه مانتوم رنگش روشن باشه ی جوری میشن؟؟؟؟؟؟؟اگه اینطوریه پس باید به خانوما و آقایونی که رابطشون سرده توصیه بشه خانومه که داره تو خونه راه می ره یا آشپزی می کنه عینک بزنه و مانتو سفید بپوشه که آقای خونه کم کم تحریک بشه و... مشکلشون حل بشه

از حالا به بعد باید دیفالت ۷۵ هزار تومن بزارم جیبم.. ۵۰ تومن برای لاک ناخن و ۲۵ تومن هم برای عینک. نمی دونم چرا هیچ حرکت یا اعتراضی نسبت به این قضیه انجام نمی شه ؟ شاید بشه ی حرکت وبلاگی راه انداخت و ی کارایی کرد. من مغزم هنگه واقعا اگه کسی راه حلی داره رو کنه . پیشنهاد من اینه که یک روز رو مشخص کنیم همه خانوما مانتو روشن بپوشن و عینکشون رو بزارن بالای روسری...نمی دونم یا ی چیزی شبیه این. اما واقعا باید ی حرکتی کرد تا کی باید نگاه کنیم که دارن به همه چیزمون تجاوز می کنن؟

ی چند وقت دیگه تو خونه نشستین دارین تی وی نگاه می کنین یهو ی گروه می ریزن توی خونه !! تا لباس زیر رو هم می گردن نکنه نکته تحریک کننده داشته باشه.. مطمئن باشین به اون روز هم میرسیم..

اگه هدف مشغول کردن افکار عمومی بود که خرداد رو ی جوری رد کنن حرفی .. اما کار از این حرفها گذشته.. اینا می خوان همه ی چادر سر کنیم  و ادای مسلمونی در بیاریم.. اینطوری دیگه حسابی همه چیز درست می شه

 

 

 

+ نوشته شده در  89/04/01ساعت 19:40  توسط غم شیرین   |